چقدر چندش آور

ایسنا: میتسویوكی ایكدا، پژوهشگر آزمایشگاه اوكایامای ژاپن پس از درخواست سازمان فاضلاب توكیو برای پیدا كردن راهی برای استفاده از ضایعات شهری، دست به این ابتكار نامطبوع زده است
 
ایكدا دریافت كه مدفوع موجود در فاضلاب شهری به دلیل وجود باكتری‌های بسیار می تواند به یك منبع پروتئینی تبدیل شود. این دانشمند ژاپنی با كمك همكارانش توانستند پروتئین‌ها را از این مواد جدا كرده و با آن نوعی گوشت مصنوعی درست كنند كه با رنگ غذایی به رنگ قرمز درآمده و با سویا طعم گرفته است
 
قیمت این گوشت مصنوعی در حال حاضر 10 تا 20 بار از گوشتهای عادی گرانتر بوده و دانشمندان امیدوارند كه بتوانند قیمت آنرا پایین‌تر بیاورند. ایكدا همچنین اطمینان داده كه گواهی سبز این ماده به مصرف‌كنندگان كمك می‌كند تا بر تمام موانع روانی خود غلبه كنند
 
 
به زودی ........ انسان هم حسابی قیمت پیدا می کنه و احتمالا بساط صادراتش هم راه می افته

وای مردم از خنده

چقدر هنرمند بوده

وای به حالت مدرسی

آورده اند كه در مجلس شيخ ابوالحسن خرقاني (عارف قرن پنجم) سخن از كرامت مي رفت و هر يك از حاضران چيزي مي گفت.شيخ گفت:كرامت چيزي جز خدمت خلق نيست.چنان كه دو برادر بودند و مادر پيري داشتند . يكي از آن دو پيوسته خدمت مادر مي كرد و آن ديگر به عبادت خدا مشغول مي بود.يك شب برادر عابد را در سجده ، خواب ربود.آوازي شنيد كه برادر تو را بيامرزيدند و تو را هم به او بخشيدند. گفت: من سالها پرستش خدا كرده ام و برادرم هميشه به خدمت مادر مشغول بوده است ، روا نيست كه او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند.ندا آمد:

آنچه تو كرده اي خدا از آن بي نياز است و آنچه برادرت مي كند، مادر بدان محتاج.

ایرانیان همیشه اولینند

  ۱

اولین مردمان جهان که نخ
 به سکه می‌بستند و در داخل 
 تلفن‌های عمومی می‌انداختند،
 ایرانیان بودند! 

2. 
اولین مردمانی که
توانستند از کارتهای اعتباری 
 تلفن‌های عمومی استفاده کنند،
 بدون آنکه اعتبار آن کم شود،
 ایرانیان بودند! 

3. 
اولین مردمانی که
 نوشابه‌های تقلبی ساختند،
 ایرانیان بودند! 

4. 
اولین مردمانی که در
  اولین صادرات به کشورهای شمالی
 ایران به جای حنا، خاک رنگی
 فروختند، ایرانیان بودند! 

5. 
اولین مردمانی که کشف
  کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی
 برای موفقیت ضروری است، ایرانیان
 بودند! ! 

6. 
اولین مردمانی که در گروه
 کم‌توسعه‌ترین کشورهای دنیا
 قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین 
 مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان
 بودند! 

7..اولین مردمان دنیا که کمتر از همه کار کردند اما بیشتر از همه عجله داشتند و تندتر از همه رانندگی می کردند، ایرانیان بودند!

 8. اولین مردمان دنیا که کمتر از همه کتاب می خواندند و بیشتر از همه اضهار فضل،ایرانیان بودند!

9.اولین مردمان دنیا که در خانواده های دیکتاتور زندگی می کردند و انتظار

 حکومت دموکرات داشتند !ایرانیان بودند

10.  اولین مردمانی که فقط به

 گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار 
 می‌کنند ولی چیزی در ۵۰۰ سال اخیر
 برای دنیا نداشته‌اند ، ایرانیان
 بودند!

 

یادی از گذشته های دور


 پیرمرد به زنش گفت:

بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم

......

پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!

تلویزیون کاملاَ فلت

داستان دخل و خرج در ایران

من نمدونم راسته یا نه. فقط نقل قوله


نماينده قم در مجلس: نام نقی زيبنده ی امام دهم نيست، اين نام بايستی تغيير كند


خبرگزاری فارس: نماينده قم در مجلس شورای اسلامي خواستار تغيير نام امام دهم شد.
به گزارش خبرگزاری فارس، حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی نماينده مردم قم در مجلس ضمن اشاره به نامانوس بودن نام نقی در ميان قشر جوان گفت: «شايد در برهه ای از زمان، نام نقی زيبا بوده باشد اما در وضعيت كنونی، قطعن چنين نيست زيرا اين نام آنقدر ضايع است كه مستمسكي شده در دست دشمنان تشيع كه آن امام گرانقدر را دست بيندازند.

ايشان در پايان افزودند: «بنده عاجزانه از نمايندگان مجلس و هيئت رئيسه محترم تقاضا ميكنم ترتيبی اتخاذ كنند تا به جای نام نقی كه اين روزها در فرهنگ لغت دشمنان نظام و اسلام و تشيع مترادف با خل وضع است، نامي نيكو كه برازنده ی شخصيت امام دهم باشد، انتخاب شود.»


لطفاً شعر سوم رو بخونيد


د

   دو تا شعر اول رو اکثرا خوندن اما شعر سوم رو نه
پس اگه فکر می کنید خوندید یه بار دیگه تا آخر بخونید
 
 
 
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
 
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
 
 
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
 
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
 
 
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از
سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :
 
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
*سالهاست که پوسیده ام آرام آرام **!*
*عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز* !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
*این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت*

گفتم خدایا

گفتم :خدایا از همه دلگیرم
گفت:حتی از من؟
گفتم خدایا دلم را ربودند
گفت پیش از من؟
گفتم خدایا چقدر دوری
گفت تو یا من؟
گفتم خدایا تنهاترینم
گفت پس من؟
گفتم خدایا کمک خواستم
گفت از غیر من؟
گفتم خدایا دوستت دارم
گفت بیش از من؟
گفتم خدایا اینقدر نگو من
گفت :من توام تو من

چنگيزخان و شاهينش

يک روز صبح، چنگيزخان مغول و درباريانش براي شکار بيرون رفتند. همراهانش
تيرو کمانشان را برداشتند و چنگيزخان شاهين محبوبش را روي ساعدش نشاند.
شاهين از هر پيکاني دقيق تر و بهتر بود، چرا که مي توانست در آسمان بالا
برود و آنچه را ببيند که انسان نمي ديد.

اما با وجود تمام شور و هيجان گروه، شکاري نکردند. چنگيزخان مايوس به
اردو برگشت، اما براي آنکه ناکامي اش باعث تضعيف روحيه ي همراهانش نشود،
از گروه جدا شد و تصميم گرفت تنها قدم بزند.

بيشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزديک بود خان از خستگي و تشنگي از پا
در بيايد. گرماي تابستان تمام جويبارها را خشکانده بود و آبي پيدا نمي
کرد، تا اينکه – معجزه! – رگه ي آبي ديد که از روي سنگي جلويش جاري بود.

خان شاهين را از روي بازويش بر زمين گذاشت و جام نقره ي کوچکش را که
هميشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زيادي طول کشيد، اما وقتي مي
خواست آن را به لبش نزديک کند، شاهين بال زد و جام را از دست او بيرون
انداخت.

چنگيز خان خشمگين شد، اما شاهين حيوان محبوبش بود، شايد او هم تشنه اش
بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا
نيمه پر نشده بود که شاهين دوباره آن را پرت کرد و آبش را بيرون ريخت.

چنگيزخان حيوانش را دوست داشت، اما مي دانست نبايد بگذارد کسي به هيچ
شکلي به او بي احترامي کند، چرا که اگر کسي از دور اين صحنه را مي ديد،
بعد به سربازانش مي گفت که فاتح کبير نمي تواند يک پرنده ي ساده را مهار
کند.

اين بار شمشير از غلاف بيرون کشيد، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن
آن. يک چشمش را به آب دوخته بود و ديگري را به شاهين. همين که جام پر شد
و مي خواست آن را بنوشد، شاهين دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.
چنگيزخان با يک ضربه ي دقيق سينه ي شاهين را شکافت.

جريان آب خشک شده بود. چنگيزخان که مصمم بود به هر شکلي آب را بنوشد، از
صخره بالا رفت تا سرچشمه را پيدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن
بالا برکه ي آب کوچکي است و وسط آن، يکي از
سمي ترين مارهاي منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، ديگر در ميان زندگان نبود.

خان شاهين مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه
ي زريني از اين پرنده بسازند و روي يکي از بال هايش حک کنند

«يک دوست، حتي وقتي کاري مي کند که دوست نداريد، هنوز دوست شماست.»

و بر بال ديگرش نوشتند

«هر عمل از روي خشم، محکوم به شکست است

؟ کریستوف کلمب مجرد بود یا متاهل

 

پاسخ: ... کریستوف کلمب مجرد بود... میدانید چرا؟

چون اگر کریستوف کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون
بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به
جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند : !ا

- !کجا داری میری؟

-! با کی داری میری؟

-! واسه چی میری؟

-! چطوری میری کشف؟

-! برای کشف چی میری؟ 

-! چرا فقط تو میری؟
.
-! تا تو برگردی من چیکار کنم؟

-! می تونم منم باهات بیام؟

 

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟ 

-! بده لیست نفراتتو ببینم

-! حالا کِی برمی گردی؟

-! واسم چی میاری؟
.
 تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!ا

 

-جواب منو بده !ا

-! منظورت از این نقشه چیه؟

-! نکنه می خوای با کسی در بری؟

-! چطور ازت خبر داشته باشم؟

-! چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟


-! من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

-! مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

-! تو همیشه اینجوری رفتار می کنی

-! خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟

 من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن  مونده!ا

 !چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

.
-! اصلا من می خوام باهات بیام

 

فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!ا

 واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!ا

 

 آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن..!!

 

 

آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

 

حَقی اگر هست سِری با آن نباشد.

«روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: «ای شیخ آمده‌ام تا از اسرار حقّ چیزی با من نمایی» شیخ گفت: «باز گرد تا فردا» آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: «ای شیخ آن چه وعده کرده‌ی بگوی.» شیخ بفرمود تا آن حقّه را بوی دادند و گفت: «زینهار تا سر این حقّه باز نکنی» مرد حقّه را برگرفت و بخانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا درین حقّه چه سِر است؟ هر چند صبر کرد نتوانست، سَر حقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت، مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ من از تو سِر خدای تعالی طلب کردم تو موشی بمن دادی؟ شیخ گفت ای درویش ما موشی در حقّه بتو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت سِر خدای را با تو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت.(۱)» مرد نادم و پشیمان زاری‌کنان محضر شیخ ترک گفت و گوشه‌ی عزلت اختیار کرد و سه اربعین صیام داشت و صلوه‌ گزارد و کف نفس به غایت رساند چندان که چهره دگرگون شد. تکیده با محاسنی انبوه نزد شیخ مراجعت کرد حاجت باز گفت. شیخ او را باز نشناخت و حقّه‌ی پیشین با موشی دگر بر او عرضه کرد آنچه پیش‌تر فرمایش کرده بود همان فرمود. مرد به خلوت‌گاه خویش بازگشت و حقّه کناری هِشت و به عبادت نِشت و به خِش و خِش موش در حقّه محل نهشت و امر شیخ به تمامی به جای آورد و صبح حقّه در دست به نزد شیخ شد و دو زانو محضرش را دریافت و گفت: «آنچه گفتی کردم حال آنچه وعده دادی گوی» شیخ فرمود: «حقّه گشودی؟» مرد خاطر خجسته بود و گفت:«نی نی» شیخ ابرو در هم کشید تغیر فرمود:«تو را حقّه‌یی دادم برگشودنش اهتمام نورزیدی که تو را گر طلب بودی حقّه می‌گشودی که همانا سری از اسرار حق در آن نهان کرده بودم.» مرد صیحه‌یی کشید و در دم از حال برفت. چون به حال آمد خود را در خرابه‌یی باز یافت. مویه‌کنان مایوس از دانستن سر حق ظن جنون‌اش می‌رفت که معروفه‌یی «زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست » از آن حوالی می‌گذشت شیون مرد بشنید به خرابه شد مرد نگون بخت را دید در نزع. حال پرسید و مرد ماجرا باز گفت. روسپی را چندان بر حال زار او رقت برفت که مستی از سر پرید و هوش به‌جا آمد و به استمالت‌اش برخاست و گفت:«آن شیخ کذاب است و این حکایت‌ها به دوران ابوسعید ابوالخیر است که شیوخ برخاک می‌نشستند و نان با خون مردمان چاشت نمی‌کردند» مردِ ساده‌دل گفت:«زبان به کام گیر که شیخ را کرامات بسیار است و علامت‌های بزرگ و کلمات تامات او تا بلاد جبل عامل و مالاکا نُقل هر مجالس است.» روسپی در دل به ساده‌گی مرد پوزخند زد و گفت:«سه اربعین عنان خود به شیخ خوش‌نام سپردی و ذکر حق گفتنی اکنون سه روز با من بدنام هم‌نشین تا سِر حق بر تو عیان کنم که آن شیخ اگر کرامات داشت تو را باز می‌شناخت و حقّه‌ی پیشین به دست‌ات نمی‌سپرد.» مرد که حکایت خضر نبی و شیخ صنان شنیده بود و احتجاج زن بدکاره را صواب می‌دید، رخسار زیبای او هم بی‌اثر نبود، از دلش گذشت که شاید «در خرابات مغان نور خدا می‌بیند» خاموش شد و گوش به زن سپرد. با هم به خانه‌ی او شدند و شراب سرخ و طعام بریان خوردند و رامش‌گران ساز نواختند و رقاصان به‌ ترقص آمدند و سه روز و سه شب حال چنین بود و آب زیر پوست مرد همی رفت و رخساره گل انداخت صبح روز چهارم به حمام شد، محاسن کوتاه کرده جامه نو بر تن نموده راه خانه‌ی شیخ در پیش گرفت و حاجت روز نخست بازخواست و سِر الهی طلب کرد. شیخ که مرد را در آن هیبت به جا نیاورد چون کَرت‌های پیشین موش به حقّه کرد و به مرد سپرد وصیت نمود اندرباب نگشودن حقّه. مرد حقّه بر دست از خانه‌ی شیخ بیرون شد و به منزل روسپی رفت و ماجرا باز گفت. زن بدکاره گفت:«امشب را چون شب‌های پیش به عشرت کوش که فردا حقّه‌یی سوار کرده شیخ مزور به حقّه‌ی تزویرش می‌سپاریم» چنان کردند و چون صبح شد. زن حقّه‌ی شیخ را که سنگین شده بود و جرینگ جرینگ می‌کرد به مرد همی داد و گفت: «آنچه می‌گویم چنان کن تا سِر حق ببینی و به مراد دل رسی». مرد حقّه برگرفت و نزد شیخ شد. دست شیخ را ببوسید و حقّه به او سپرد و گفت:«الحق که گزافه نیست که شرح کرامات شما در هیچ محفلی نیست که نیست. دوش که به خلوت‌گاه و محل عبادت خاصه‌ی خویش شدم. تاب نیاورده شب از نیمه گذشته بود که حقّه گشودم موشی از آن بیرون جست راه خرابه‌ی جنب منزل گرفت. مرا سودای سِر موش در سَرافتاد و در پی‌اش نهادم که به سوراخی شد در خرابه. چوبی به کناره افتاده بود دست‌افزار کرده سوراخ فراخیدم و به حیرت دیدم گنجی در آن نهان است. آنچه حقّه جا داشت از آن ذهب خالص پر کردم سَر حقّه محکم گردانده چون مرا سفری در پیش است نزد حضرت شیخ به امانت آوردم که سِر حق در این دیدم که همان راه اجدادی پیش گیرم و طامات و کرامات به چون تو بزرگی سپارم.» شیخ فرمود:«خیال آسوده دار که سَر حقّه گشوده نخواهد شد و امانت نزد ما می‌ماند که اینان ما را چرک کف دست است و ما را با زر و ذهب کاری نیست که گر اراده کنیم خشت خشت این خانه زر می‌شود و سیم.»

صبح که از خانه‌ی شیخ شیون به هوا خاست که شیخ در صندوق‌خانه به نیش عقرب جراره ریغ رحمت سرکشیده است و چند پول سیاه و حقّه‌یی گشاده در کنارش یافت شده. مرد به سِر حَق آگه شد و پرده از کرامات زن کنار رفت و او را به همسری اختیار کرد و عمری شکر نعمت به جا آوردند. باری خلقی از جهل و اسارت شیخان نابه‌کار آسوده شدند که :

حَقی اگر هست سِری با آن نباشد.

این رو من ننوشته ام / ولی با بسیاری اش موافقم

·       مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن ...... ماهانه است. چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!.
·       یک ساعت در ترافیک بزرگراه همت معطل می شویم و ککمان نمی گزد ولی سر تقاطع به اندازه ده ثانیه نمی توانیم منتظر عبور ماشین روبرویی باشیم.
·       آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری، کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد، داروی افزایش میل جنسی و... در دنیائیم.
·       وقتی در ایستگاه صادقیه می خواهیم سوار قطار شهری بشویم مثل زمانی که در مهدکودک بازی صندلی می کردیم چنان به سوی قطار هجوم می بریم که متوجه پیرمرد بغل دستی که عینکش افتاد و شکست نمی شویم.
·       به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.
·       برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.
·       فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.
·       پشت شیشه ماشین می نویسیم "میروم تا انتقام مادرم زهرا بگیرم" ولی ناموس مردم در کوچه و خیابان از دستمان در امان نیستند.
·       در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا  انجام می دهیم بدون اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید تضییع کرد.
·       در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را جور می کند.
·       آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش می شود.
·       حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به دردمان نمی خورد همان مدرک است.
·       برای اینکه وارد محدوده طرح بشویم روی پلاک ماشین لنگ خیس می اندازیم تا دوربین شماره پلاک را ثبت نکند.
·       بیشترین جستجویمان در موتورهای جستجو مثل گوگل مربوط مسائل جنسی و یا ........ است!
·       یک شب را بدون ماهواره نمی توانیم سر کنیم ولی شبهای متعدد بدون اینکه چند دقیقه ای با همسر خود گفتگو کنیم می خوابیم.
·       برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.
·       برای هموطنمان که در خیابان سهواً جلویمان پیچیده شاخه و شانه می کشیم و پیش زن بچۀ خودمان و او فحش و ناسزا حواله اش می کنیم ولی در مقابل یک بچه لات شانزده ساله که لباس ...... و شب در خیابان راه را بر ما می بندد جرأت جیک زدن نداریم.
·       برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست!
·       روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا یکسال خودش را پیدا نمی کند.
  
·       عروسي مختلط ميگيريم و توش مشروب سرو ميكنيم ولي نميدونم چرا اصرار عجيبي داريم كه عروسي تو يكي از شبهاي ميعاد ائمه برگزار شه!!!

عشق چیست؟؟

شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست))؟ استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید ((چه آوردی))؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ !هرچه جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت عشق یعنی همین! شاگرد پرسید پس ((ازدواج چیست))؟ استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید ((چه شد))؟ او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم .ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت ((ازدواج یعنی همین))!

مادر قدیم و جدید

مادر قدیم
گویند مرا چو زاد مادر
 
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
 
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
 
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
 
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
 
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
 
تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)
 
 
 
 
 
 
مادر جدید
گویند مرا چو زاد مادر
 
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
 
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
 
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
 
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
 
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
 
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
 
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
 
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
 
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
 
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
 
بیماری و قد خمیدن آموخت

واژه ها در ایران

بیمه‌ی عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.
سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.
تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.
گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تا کنون مشاهده نشده است!!
مترو: سونای بخار متحرک
عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.
آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.
خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است.
اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.
مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.
تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!!!
گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ
تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی
شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.
شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

دانشجو: دو طیف اند ، یک طیف آخرش وزیر میشن بی برو برگرد ! طیف دیگه میدوند که قاطی فرار مغزها بشن ، والا زندانی میشن چون همیشه معترضن
بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های ......

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا

شهرداری: گرفتن .....، داشتن صدها پرژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند و بدون پارتی در هیچ کجا به درد نمیخورد "مگر هنگام  ا ز د و ا ج

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و ...): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید

 

فلسفه ملا صدرا درباره خدا

خداوند بی نهایت است و
 
 لامکان و لا زمان
اما به زمان قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید٬
به قدر آرزوی تو  گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا ٬
یتیمان را هم پدر می شود وهم مادر و ناامیدان را  امید می شود ٬
گمگشتان را راه می شود و در تاریکی ماندگان را نور ٬
محتاجان به عشق را عشق می شود.
خداوند همه چیز می شود.
 
و باهمه کس یارمی شود.

به شرط اعتقاد ٬پاکی دل ٬ پاکیزگی روح و به شرط پرهیزاز معامله با ابلیس.

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا ٬

مغزهایتان را ازهر اندیشه خلاف و

زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار.

بپرهیزید از هر  ناجوانمردی و ناراستی و نامردی .

چنین کنید تا ببنید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند٬
در دکان شما کفه های ترازو یتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند .

مگر از خدا چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟   

مرد و دوچرخه

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری»؟
او می گوید « شن »
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
 
 بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به
 
 کلی از موضوعات اصلی غافل می کند

محسن مدرسی

یک همکار دارم که این رو مختص اون گذاشتم:

دل خوش از آنيم که حج ميرويم


 غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم   

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب