حذف كامل پارازيت


هنگام انفجار و فرو پاشی ستارگان، گازها و موج های حاصل، ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل سرخ (رُز)ایجاد می کنند.عکس زیر توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) ناسا گرفته شده است و توسط ناسا "انفجار گل رز سرخ" نامیده شده . این پدیده در قرآن مجید 1400 سال پیش در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده است
فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَكَانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهَانِهنگامی که آسمان از هم شکافته شود و مانند گلی سرخ رنگ (گلگون) درآید.آیه ی ۳۷ سوره الرحمن:
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،
همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا،
که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من،
که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست رود
و سفرباید کرد،
تا بدانی که تو را میخواهند
دست تان درد نکند،
ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،
کجی روبان هم،
ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم
و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان،
که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب،
که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را میدیدم
همه آنهایی،
که در ایام حیات،
نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
و از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم!
زنانه دل ببند
مردانه بمان
و
كودكانه ابراز كن
كه دوام عشق را راه ديگرى نخواهد بود...
که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»
*قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان
آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ " *
* چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است *
*قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل
کرده ام .*
*یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،** **یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده
،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک
ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟*
*قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن
چنان به پایت** **می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ..
اگر چند آیه از تو را به** **یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …!
” گویی مسابقه نفس است …*
*قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره
صفحه ،* *خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش
آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند **.*
*خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .*
*آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به
ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به
صلیب جهالت کشیدیم
دکتر شریعتی
جالب اینه که دیروز هر جا رفتم خرید تمام اجناس حداقل 20 درصد گرون شدن ولی تلویزیون محکم میگه که دروغهیک سوال دارم اگر کسی میتونه جواب بده
--- اگر یک نفر بخواد بره خارج و دلار بخواد(منظورم بیشتر از 1500 دلار) مثلا بخواد اونجا از گشنگی نمیره باید واسه رفتن از کجا دلار بیاره؟؟؟؟
جوانی با چاقو
وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت
در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت
:
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره
به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش
کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس
از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک
با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز
پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان
پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت
کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با
چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
|
يك جراح استخوان مي گويد: به نظر من يك سري اعمال و
حركات وجود دارد كه مغز انسان قادر به انجام نيست و يا اينكه براي آنها برنامه
ريزي نشده است. تست زير اين نكته را ثابتميكند
تست زير نمونهي از حركاتي است كه با انجام آن مغز درگير و گيج ميشود. حتي اگر بارها و بارها اين عمل را انجام دهيد، مغز با سردر گمي زياد همان نتيجه را نشان خواهد داد و هيچ تغييري بوجود نخواهد آمد
يعني شما نميتوانيد، با سعي و تمرين مداوم پاي تان را با هوش كنيد. چرا كه مغز شما از قبل برنامه ريزي شده است
اين تست بسيار هيجان انگيز تنها چند ثانيه طول ميكشد. باور كردني نيست، ولي كاملا صحت دارد. همين حالا آن را امتحان كنيد
در حاليكه مقابل مانيتورتان نشستيد (هر جاي ديگر مانند؛ صندلي، مبل...) پاي راستتان را كمي بالا آوريد و در جهت عقربههاي ساعت بچرخانيد
در همين حال با دست راست شماره 6 را در هوا بنويسيد. مسير چرخش پاي شما تغيير كرد نه؟!! يعني پاي شما خلاف عقربههاي ساعت شروع به چرخيدن كرد. درسته؟
هنوز دانشمندان علتي براي اين عكس العمل مغزپيدا نكردهاند. در نتيجه هيچكاري براي تغيير آن نميتوان انجام داد. جالب بود نه؟!!.... شما ميتوانيد بارها و بارها اين آزمايش را انجام دهيد و بارها و بارها همان نتيجه را مشاهده كنيد
|
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ پسر جواب داد:من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ... پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی؟ پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی |
فریاد را همه می شنوند، هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است
اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است، که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه مروي تهران بود و از آن طلبه هاي فقير بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دور و بر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي باقيمانده غذاهاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد. يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد. مضمون اين نامه :

نظرعلي بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه
را کجا بگذارم؟ مسجد خانه ي خداست. پس بهتره
بگذارمش توي مسجد. مي رود
به مسجد امام در بازار تهران (مسجد
شاه آن زمان) و نامه را در يک سوراخ قايم ميکند و با خودش ميگويد:
حتما خدا پيداش ميکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد مي ذاره.
صبح جمعه ناصرالدين شاه با درباري ها مي خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوي
مسجد مي گذشته، از آن جا که به قول پروين اعتصامي
"نقش هستي نقشي از ايوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا يک بادتندي شروع به وزيدن مي کنه
و نامه ي نظرعلي را روي پاي ناصرالدين شاه مي اندازه. ناصرالدين شاه نامه را مي
خواند و دستور مي دهد که کاروان به کاخ برگردد. او يک پيک به مدرسه ي مروي مي
فرستد، و نظرعلي را به کاخ فرا ميخواند.
وقتي نظرعلي را به کاخ آوردند، دستور مي دهد همه وزرايش جمع شوند و مي گويد: نامه
اي که براي خدا نوشته بودند، ايشان به ما حواله فرمودند. پس ما بايد انجامش دهيم و دستور مي دهد همه ي خواسته هاي
نظرعلي يک به يک اجراء شود!
نامه ي نظرعلي در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان "نامه اي به خدا" نگهداري مي شود.

رسم است هر كه داغ جوان دیده دوستان رأفت برند حالت آن داغدیده را
یك دوست زیر بازوی او گیرد از وفا وان یك ز چهره پاك كند اشك دیده را
آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند تا تقویت شود دل محنتكشیده را
یكچند دعوتش به گل و بوستان كنند تا بركنندش از دل، خار خلیده را
جمعی دگر برای تسلای او دهند شرح سیاهكاری چرخ خمیده را
القصه هر كس به طریقی ز روی مهر تسكین دهد مصیبت بر وی رسیده را
آیا كه داد تسلیت خاطر حسین چون دید نعش اكبر در خون تپیده را
آیا كه غمگساری و اندوهبری نمود لیلای داغدیدۀ محنتكشیده را
بعد از پسر دل پدر آماج تیغ شد آتش زدند لانۀ مرغ پریده را
من نمیدانم بنزین در مملکت شما لیتری چند است، امّا اینجا در کالیفرنیا ما برای هر لیتر یک دلار میپردازیم. امّا رشتهء کاری من مدّت 31 سال در زمینهء نفت و بنزین است، بنابراین ترفندهایی وجود دارد که بتوانیم از هر لیتر بنزینی که میخریم حدّاکثر استفاده را بکنیم.در اینجا در خطّ لولهء کایندر مورگان که من در سان خوزهء کالیفرنیا کار میکنم، در 24 ساعت از طریق خطّ لوله چهار میلیون گالن تحویل میدهیم. یک روز گازوئیل، روز بعد بنزین هواپیما و انواع بنزین معمولی. ما 34 مخزن در اینجا داریم که گنجایش آنها روی هم رفته 000ر800ر16 گالن است.فقط صبح زود که حرارت زمین هنوز در پایینترین حدّ قرار دارد بنزین بزنید. به خاطر داشته باشید که در تمام پمپبنزینها مخزن سوخت در زیر زمین قرار دارد. هرچه زمین سردتر باشد، بنزین غلیظتر و متراکمتر است. وقتی هوا گرم میشود، بنزین منبسط میگردد. بنابراین، خرید بنزین در بعد از ظهر و حتّی شب که هنوز هوا کاملاً سرد نشده و بر بنزین اثر نگذاشته، سبب میشود که یک لیتر شما واقعاً یک لیتر نباشد. در صنعت نفت، گرانش معیّن و حرارت بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما، اتانول و سایر محصولات نفتی نقشی مهم ایفا میکند.هر درجه حرارت که افزایش یابد منفعت زیادی نصیب این صنعت میکند. امّا جایگاههای سوخت دارای دستگاه جبران حرارت در پمپهایشان نیستند.وقتی مشغول بنزین زدن هستید، دستگیره را تا آخر فشار ندهید. اگر نگاه کنید میبینید دارای سه درجه است: کُند، متوسّط و تند. در حالت کُند میزان تبخیر را که در اثر پمپ شدن بنزین حاصل میشود به حدّاقلّ میرسانید. همهء شیلنگها دارای محلّ بازگشت بخار هستند. اگر سریع بنزین بزنید، مایع دیگری که وارد مخزن بنزین شما شده بخار میشود. این بخار مکیده شده وارد مخزن زیرزمینی میشود به طوری که وقتی شما بنزین میزنید، در واقع به آن میزان که دستگاه نشان میدهد بنزین نزدهاید.یکی از مهمترین نکات برای بنزین زدن این است که وقتی باک اتومبیل نصفه است بنزین بزنید. دلیل آن این است که، هرچه بنزین بیشتری داخل باک باشد، هوای کمتری فضای خالی آن را اشغال میکند. بنزین به مراتب سریعتر از آنچه که تصوّر میکنید تبخیر میشود. مخازن ذخیرهء بنزین دارای سقف داخلی شناور هستند. این سقف به عنوان نقطهء صفر بین بنزین و جوّ عمل میکند تا تبخیر را به حدّاقل برساند. برخلاف جایگاههای بنزین، اینجا که من کار میکنم، هر تانکری که ما بارگیری میکنیم دارای دستگاه جبران حرارت است تا هر گالن عملاً به میزان یک گالن باشد.نکتهء دیگری که باید یادآوری کنم این است که اگر تانکر بنزین در حال تخلیه به مخزن بنزین باشد و شما هم در جایگاه سوخت باشید، در آن موقع بنزین نزنید. به احتمال زیاد بنزینی که تخلیه میشود سبب میگردد که بنزین داخل مخزن به هم بخورد و آنچه از آشغال و آلودگی که معمولاً تهنشین میشود، بالا بیاید و قسمتی از آن نصیب اتومبیل شما شود.امیدوارم این نکات برای حفظ ارزش پول

از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر میکرد
تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد
سفید برفی و..) برنده 22 جایزه اسکار
______________________________________________________
پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی نوشت که دوازده بار
توسط انتشارات مختلف رد شد
_______________________________________________________
معلم مدرسه اش به او گفته بود
که زیادی احمق است و هیچ چیز یاد نخواهد گرفت
توماس ادیسون دارنده امتیاز 2500 اختراع که مهم ترین آنها لامپ الکتریکی است
______________________________________________________
توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و موسیقی با گیتار آنها
خوشش نیامد
نسخه از آثار
_______________________________________________________
تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن اطرافیان او را "فردی غیر اجتماعی با رویاهای
احمقانه" میشناختند
آلبرت انیشتن نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل فیزیک
______________________________________________
در کودکی مورد سو استفاده جنسی قرار گرفت و بعد ها شلغش را به عنوان گزارشگر
تلویزیون از دست داد چرا که او را مناسب تلویزیون نمیداستن
اپرا وینفری مجری برنامه تلویزیونی اپرا که به مدت 25 سال در 145 کشور مختلف
پخش شد
اولین بیلیونر سیاه پوست جهان
_______________________________________________________
از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و پشت سر هم شکست
خورد
مایکل جردن بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده
1-
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ :)
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
...
گفت: زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!
2-
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند...
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت : اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،خطای تو را به حساب دیگران می گذارم
مرد قبول کرد .
ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت...!
شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
شاعر مرد در جواب میگه :
به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین
او که عشقش تــــو دلُم قـــدّ خـــــــدامه ننمه
او که هر جُو مـن باشم پشت و پنــــــامه ننمه
او که اَی باکیـــم بشــــــه قـــــرار و آروم نداره
میشینه بالوی ســـــــرُم فکـــــــــر دوامه ننمه
او که من هر چی بخوام واسم تدارک می بینه
نَمی پُرسَتــــــم ازُم بَــــرِی کجـــــــــامه ننمه
او که هر موقع نگاهُم می کنــــــــه با یی نظر
میخونه هــــر بد و خـــــوبــــــی تو نگامه ننمه
او که اَی دیر بُکُنــم اَی همه نصف شب بشه
میشینه گوشــــه ی اتاق و چیش برامه ننمه
او که اَی از رو جــــــوونی به او پرخاش بکنم
اِنگـو که تشنه ی حـــــــــــــرف نابجامه ننمه
او که با همـــــه ی بدیم ازُم شکــــایت نداره
به کسی نَمیگــــــه که محتــــاج وفامه ننمه
او که مـن تو زندگیم هر چـی دارم از او دارم
بخدا بعــــد خــــــــدا او هــــم خدامه ، ننمه
با عرض خسته نباشید {خنده}
ازم سوال کردن چرا اسم وبلاگم "چرا افسوس؟"
نظر شما چیه؟
"چرا افسوس؟" یا "چرا افسوس نه" ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟